انتظار
دلمان تنگ است وخدا می داند چقدر تنهایم...
ناتواني دستاي خالي از همه جا پيداست لحظه ها دلگيرندوخدامي داند دلمان تنهاست. بي تفاوتي بعضي آدم ها از دست نوشته هايشان پيداست. پشت اين ديوار دردي ديگر است. لحظه ها در پي ثانيه ها درگذرند. من فقط مي نالم از تو وخاطره ها... شايد آيد روزي كه نخواهم بود اين بار خورشيد براي كه مي تابد؟ ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله است چرا نگاه نمي كنيم من تكرار لحظه ها را مي دانم به همين مي نالم كه شروع فصلي ديگر است امسال فصل پاييز چگونه مي شود كوچه ها دلتنگ... لحظه ها دلگير... ابر ها در انتظار مهماني خورشيدند پرندگان شوق به پر زدن ندارند باغ تهي از همه چيز است برگ ها هم دلشان از شاخه گرفته و خسته در اوج سقوط هستند چه بر سرمان خواهد آمد انگار كسي با ما نيست بعد از تو چه كسي جاي مارا خواهد گرفت؟ هرآنچه را كه بايد از دست داده باشيم،از دست داده ايم و من نگران وبه تو پناه ميبرم تو نيز انديشه اي كن يا انديشه كن يا بگذار هرآنچه مي خواهد بر سرمان ايد چرا كه دستم به دست هایت نخواهد رسيد و شايد در اوج پرواز سقوط خواهيم كرد شــــــــــــــــايد آپ آخــــــــــــــــــر موفق باشيد او سرسپرده مي خواست من دلسپرده بودم يك عمر دور و تنها وقتي غروب مي شد... (بلند ترين شاخه درخت ، يک واژه را مي فهمد ، و آن هم تنهائيست) بدرودكه خويشي ازميان رفت ما ديرشديم وكا روان رفت بدرود كه عزم كوچ كردم رفتم نه چنان كه باز گردم (( ازذهني كه كلمه "انتظار"راهجي مي كند)) عجب سکوتی ! كجاييد دوستان؟ هیچکس حرفی نمی زند !!! چه خفقان کشنده ودرد ناک چه به روز مردم اين سر زمین آورده اند...؟ کسی را یاری لب باز کردن نیست...؟ ميدانم كه سكوت،حرف دلت نيست پس اي عزیز د ست هاى یارى ات كجاست ؟ با آمدنش به هستى ام معنا داد افسوس آه رفت و وعده ى فردا داد همان گونه كه در روياهايت ديده بودي همه چيز را به فراموشي سپرده ام به انتظار ايستاده ام به انتظار روزهاي خالي و تهي هميشه يك راه را در پي گرفتن آسان است . چراكه بيهوده زيستن از مرگ كمتر است ومعني هر مرگ زندگيست. فردا شايدتوديگربامن نباشي ومن آخرين همسفرم. وبه اميد ديداري ديگر دردي ديگر و رويايي ديگر تركت خواهم كرد. و به اميد روزي كه ديگر نخواهم بود. نميدانم چه مي خواهم خدايا به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته من چرا افسرده ام با قلب پرسوز؟
آب خواهد شد برفی که بر قله ها می نشیند. برفی که بر دلم ... نه تابستان می شناسد نه زمستان. نه بی توام نه تو با منی و مرگ همیشه گالری جزیره -----------> روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما رانداشت پیش پای ما سنگی گذاشت بی گمان ازمرگ ما پروانداشت آخر این قصه هجران بود وبس حسرت و رنج فراوان بود وبس یار ما را از جدایی غم نبود درغم مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من ازعشق جزماتم نبود بر من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهدوپیمان راشکست این کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداردیگرعهد بست عاشقان را خوشدلی تقدیرنیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست عشق من ازمن گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر گرچه آب رفته بازآید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود خاطراتم را تو بیرون بر ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر دیشب از کف رفت فردا را نگر و
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد. دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند. دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد. دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند. دلم براي کسي تنگ است که... به خدا خواهم رفت من از این تاریکی به خدا خواهم رفت من از این تنهایی (من از این خاک سفر خواهم کرد ) به همان جا که نگاهی هر روز گام را می شمارد لحظه را می داند به همان جایی که در آن قلب ها آرامند به همان جایی که برایم... عصرها چشم ها می گریند صبح ها می خندند نیمه شب ها بیدارند (تو به من می گویی گر بمانی بد نیست) خواستی اینجا باش ... خواستی اینجا باش... همه در تردیدند همه را می بینم هیچکس پنهان نیست دست ها پشت سرم پایین اند
ناله گر هست چنان کوتاهست من و غم غریبی من و غروب ساحل یه زندگی خسته با این روزای باطل یه جاده مسافر یه چشم به راه خسته یه عمره که نشسته پشت درای بسته تو این دو روز دنیا زنده بودن گناهه روزا که رفتن از یاد روزگارمون هم سیاهه قلب منو شکستی دلم به زیر پاته ولی بدون که این بار نفرین من باهاته بمیره اون که این بار منو به گریه انداخت به جای کلبه عشق واسم جهنمی ساخت مسافر!... سخت تنهایم!... امّا سكوت تلخ تو با من گفت دیگر به آشيانه نمى آیى و من آن روز را انتظار مي كشم من خدا را بیش از آنچه فکر کنید دوست دارم و (بدانید (بدانید که خورشید بر همه جا یکسان می تابد !) به انتظار نبودي زانتظار چه داني؟ جهان لبخند مىزند و آسمان آبى از چيزى غير از تكههاى كوچك ابرهاى متراكم پوشيده نيست. . سرتاسر آسمان را لختههاى كوچك سفيدرنگ فراگرفته است. باد شدت گرفته است، دريا مىخروشد و باران بر سقف، ضربه مىزند. ديشبنخوابيدم تمامِ شب را به پيش رويم خيره مىنگريستم و گمان داشتم كه مرگ يا پس از مرگبايد چنين باشد. همه جا تاريكىِ بىنهايت و پرهياهو. آيا در آنجا فكرى، گمانى از منبجا مىمانَد كه تا ابد به آن هياهوىِ دركناپذير گوش كند؟ و آهنگ تلخ و شيرين تاريكي، امشب سرنوشتي شوم و ملكوتي را در آستانةرؤياها برابر چشمان من به رقص مي آورد. امشب از عشق و مرگ در روح من غوغاست آنان مرگ را به ابديت زيست گره مي زدند بغض گلويم را گرفته است. مىتوانم درك كنم؟ اوه! باور كن مىتوانم. بدرود! بدرود! شايد در آن سوى، فكرى، گمانى از تو را بازبيابم. ببين عقربه جلومىرود، و اين چراغ كه صورت كوچك زيبايت را روشن كرده است، به زودى خاموشمىشود. دستِ سرد و كوچكت را به دست مىگيرم و منتظر مىمانم. چقدر منتظرِ آخرين لحظهام، آخرِ همهى لحظهها! آيا اين لحظه مىتواند لحظهى شوق و لحظهى حلاوتِ غيرقابلِ وصفى باشد؟ لحظهى اوجِ لذت؟ چه رفتارى خواهد داشت؟ اما فكرمىكنم كه مرگ بزرگ و زيباست. با شكوهى ديدنى! مىخواهم زمانى كه مرگ از راه رسيد، از او تشكر كنم زيرا كه پايان مىگيرد و در جادهء بی عابر شب مردی است تنهامانده با ياد از زهرگين انديشهء بی پاسخ خود شرمگين است.. ای عابر در رهگذار بادهای تند و سرد چسبيده ام به سختی بر شاخهء درخت هرچند من نخواهم هرگز جدا شوم از آن ليکن ندانم که لحظه ای ديگر بر سر آن باشم يا نه ای کاش اعتقاد می توانستم داشت وقتی به يک نفر - نه بيشتر - بگويم « ! خيلی تنهايم » - نه تنها با لبهايش ، با چشمهايش ، با خطوط چهره اش ؛ بلکه حتی با خونش ، با رگها و مويرگهايش به حرفم نخواهد خنديد ؛ آنوقت به او می توانستم گفت تنهائی ؟ در گذرگاه لحظه های عبث تنها ايستاده ام تنها ايستاده ام و خاموش به تو می نگرم ، به تو ادمک اخر دنیاست (بخند ) ادمک اخر دنیاست(بخند ) ادمک مرگ همین جاست (بخند ) دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست(بخند ) ادمک کل دنیا سراب است (بخند ) ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند(بخند ) ادمک اخر دنیاست(بخند )
من زنده بودم اما انگار كه مرده بودم
از بس روزها را با شب سپرده بودم
تنها بجرم اين كه...
(او سرسپرده مي خواست ‚ من دل سپرده بودم)
يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد…
كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم

خدایا؟![]()
خدایا؟![]()
خدایا؟![]()


![]()
![]()
آخرین تنهایان است...![]()
![]()
![]()


چقدرخوشحالند ![]()
خوب کردم که از اینجا رفتم![]()
خوب کردم که از اینجا رفتم![]()

حتي روز![]()
كه ديگر![]()
نباشم.![]()
![]()
![]()
ديگرنيازى به انتظار ندارم.![]()
![]()
![]()


| Design By : Night Skin |



